هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه و پنجم :
فرشته یک قدم پیش گذاشت و خودش را وسط انداخت.
ـ شب چیه جانم؟! من یه دقیقه میرم از لونۀ مرغها میارم. گناه داره بندۀ خدا هوس کرده.
هلگورد مثل پدری، که دخترش وسط مکالمۀ بزرگترها قاشق نشسته شده بود، سرش را کمی بهطرف او کج کرد، اما نگاهش نکرد و گفت: نمیخواد. بیرون خیلی سرده. یخ میزنید.
ـ شنل شمارو میپوشم.
وَ منتظر اجازۀ او نشد و شنلش را از چوبلباسی برداشت و روی دÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
گرگینه تخیلیه عزیزم. هلگورد بر اساس واقعیته و گرگینه نیست
۵ روز پیشZeynab
1هلگورد اسم گرگ میاد وحشی میشه خوب گرگی اسب که نیستی برادر من😂😂
۱ ماه پیشاکرم بانو
0خب گرگه دیگه،شکل ادمیزاد گرفته
۱ ماه پیشنیلوفر ابی
0بینظیر اصلا تک خدا قوت سلامت باشید رمانتون دوست دارم واقعا
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
💗
۱ ماه پیشمیم
2آره واقعا عجیبه،گرگ هست و گرگینه هم نیست،تازه به این کلمه حساسیت هم داره،چی می تونه باشه پس ؟؟😮
۱ ماه پیشفرشته
2خدا.. خدا.. خدا.. یعنی چیه این ماجرای گرگ؟ اصلا نمیشه حدس زد🥺😢💔 هلگورد ویژگی هایی شبیه گرگ داره، به اسم گرگ حساسه؛ ولی گرگینه نیست، یه چیز تخیلی هم نیست. پس چی می تونه باشه دیگه؟ اصلا مگه داریم چنین چیزی؟ آخ، مغزم درد گرفت😣
۳ ماه پیشسرو
2وای من آخرش میمیرم و جریان گرگ را نمیفهمم
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
دور از جون😂❤️
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ریحا
0من از اول حدسم این بود هلگورد گرگین ست اما احساس میکنم خیلی بهش نمی خوره یعنی می خوره ام مقصود نویسنده چیز دیگریست